Posted On ژانویه 26, 2007

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

استاد سلام…

روز قبل از امتحان خیلی استرس داشتم. آخه فکر می کردم اکثر سوالا ت از php باشه.

ولی شما سوالارو جوری طرح کرده بودین تا اونایی که با php   مشکل داشتن لااقل بتونن به سوالای html  جواب بدن.

ولی حیف شد. چون من به خاطر ترس از  php توجه کمتری به قسمت html   کردم.

امیدوارم بتونم پروژه ی خوبی تحویل شما بدم و نمره ی بد امتحان کتبی رو جبران کنم.

به هر حال باید بگم سوالای شما کاملا استاندارد بود.

این من بودم که نتونستم از این فرصت عالی برای گرفتن نمره  استفاده کنم.

از زحماتی که در طول ترم کشید ین صمیمانه تشکر می کنم.

خدانگهدار.

نوشته‌ی بعدی

Posted On ژانویه 26, 2007

طبقه بندی شده زیر Uncategorized

Comments Dropped one response

Posted On ژانویه 26, 2007

طبقه بندی شده زیر حقیقت

Comments Dropped leave a response

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد ،

بعد از آن تصميم کبري ابر ها هم

ياسيل مي بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد

حتي براي خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولي هست

هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کي آن مرد در باران ميايد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنويس

بابا مثل هر شب نان ندارد

نوشته‌های پیشین

Posted On ژانویه 26, 2007

طبقه بندی شده زیر شاعرانه ها

Comments Dropped leave a response

نازنينم چه دعا بهتر از اين؟!؟

گريه ات از سر شوق خنده ات از ته دل…
زندگي ماندن نيست
در رگ سبز حيات جاي پوسيدن نيست…

Posted On ژانویه 26, 2007

طبقه بندی شده زیر طبیعت

Comments Dropped leave a response

شب شد خورشيد رفت،
 افتابگردان عاشق به دنبال افتاب اسمان را جستجو ميكرد….
 ناگهان ستاره اي چشمك زد،
 افتابگردان سرش را به زير افكند .
گلها خيانت نمي كنند…

Posted On ژانویه 25, 2007

طبقه بندی شده زیر شاعرانه ها

Comments Dropped leave a response

اول دفتر به نام ایزد دانا

سلام…
این شاید بار سوم یا چهارمی باشه که برای خودم وبلاگ درست کردم…
دفعات قبل هر بار یه جورایی از نوشتن دلسرد شدم.

آخه مثل این میمونه که آدم نشسته باشه روبروی یه دیوار و بخواد باهاش حرف بزنه…
خوب اگه می خواستی برای خودت بنویسی و نخوای بقیه بخونن که یه دفتر برای خودت می گرفتی و هر وقت دلت می خواست توش می نوشتی.اما نه ….. حرفایی هست که آدم دوست داره خطاب به همه آدما بزنه، دوست داره دیگران هم بخونن و باهاش تو احساسش همراه بشن.

مثل سهراب که میگه:

روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگها، نور خواهم ریخت و صدا خواهم درداد:

 ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!….

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

….

با تمام این حرفا یه بار دیگه وبلاگ درست کردم، چون استادمون ازمون خواستن اینکار رو بکنیم. در واقع میشه گفت یه توفیق اجباری!امیدوارم این دفعه بتونم نوشته هام رو ادامه بدم. البته اینبار سعی میکنم مطالبی بنویسم و عکسهایی بذارم که هر وقت به وبلاگم سر زدم، احساس آرامش کنم. امیدوارم برای شمایی هم که به وبلاگم سر میزنید همینطور باشه.