Posted On ژانویه 25, 2007

طبقه بندی شده زیر شاعرانه ها

Comments Dropped leave a response

اول دفتر به نام ایزد دانا

سلام…
این شاید بار سوم یا چهارمی باشه که برای خودم وبلاگ درست کردم…
دفعات قبل هر بار یه جورایی از نوشتن دلسرد شدم.

آخه مثل این میمونه که آدم نشسته باشه روبروی یه دیوار و بخواد باهاش حرف بزنه…
خوب اگه می خواستی برای خودت بنویسی و نخوای بقیه بخونن که یه دفتر برای خودت می گرفتی و هر وقت دلت می خواست توش می نوشتی.اما نه ….. حرفایی هست که آدم دوست داره خطاب به همه آدما بزنه، دوست داره دیگران هم بخونن و باهاش تو احساسش همراه بشن.

مثل سهراب که میگه:

روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگها، نور خواهم ریخت و صدا خواهم درداد:

 ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!….

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

….

با تمام این حرفا یه بار دیگه وبلاگ درست کردم، چون استادمون ازمون خواستن اینکار رو بکنیم. در واقع میشه گفت یه توفیق اجباری!امیدوارم این دفعه بتونم نوشته هام رو ادامه بدم. البته اینبار سعی میکنم مطالبی بنویسم و عکسهایی بذارم که هر وقت به وبلاگم سر زدم، احساس آرامش کنم. امیدوارم برای شمایی هم که به وبلاگم سر میزنید همینطور باشه.

Respond now.